سایت رسمی دوستداران مهندس مهدی یوسفی
عرفانی :
پروانه ی پر سوخته را وصل همین است
مـتن غــزل بــلــبــل ایـن بـاغ غـمـیـن است
مــــنـزل گــه یــاران خـدا بـعـد شـهــادت
فردوس برین باشد و جسمی به زمین است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مـهـری کــه بـه رخ داشـت خـریـدار نـداشت
کـــس بــا سـر زلــفــش ســر دیــدار نــداشـت
جـز من کـه خـمـار مـی ِ عــرفــانــم و وصــل
یــک مــســت در آن مــحــفـل بـیـدار نداشــت
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 16:45 موضوع | لینک ثابت
سایت اختصاصی دوستداران مهندس مهدی یوسفی
سلام ![]()
خوبید دوستان و سروران عزیز ؟
خوب الحمدالله ...
یه مدت طولانی امتحاناتم طولید ( یعنی همون کشید ) . تعطیلی ناگهانی در سراسر کشور به کام من یکی خوش نبود
. از ایام امتحانات بدم میاد . دوست دارم بیست واحد رو تو سه روز امتحان بدم و یه جورایی ضربه فنیش کنم
. حوصله کتاب دست گرفتن یه جورایی ندارم
. ولی نشد . ۱۸ روز شد ۳۰ روز .![]()
اما این پست : رباعی قالب لحظه هاست . در عرفان به قالب " وقت " هم نامیده شده . شاعر ( من نه ) لحظه ها ی زودگذر عشق عرفانی یا مجازی خود را بدون تفکر و دنبال قافیه دویدن به رشته شعر در می آورد . در این قالب قافیه های متفاوتی ( تا سه مورد ) رو پسندیده اند . که البته این نمونه بیشترین کاربرد را دارد . وزن اون باید با هجای بلند شروع بشه که معمولا با " مفعولُ " شروع می شه . یکی از قوانین نوشته شده در این قالب ، اینه که زبانی روان و ساده داشته باشه و مثل دوبیتی کاملا قابل فهم و دیگه و از همه مهم تر ، مصرع آخر باید حرف و پیام اصلی و منظور رو برسونه و اگه عاشقانه است ، مانند تیری بر دل سوخته عاشقان بنشینه .
خوشحالم که دوباره وقتی شد تا شما اساتید حقیر رو به بند نقد بکشید . پس منتظرم ... ![]()
![]()
صد بوسه گرفتی و دلت نرم نشد
آتش به نهان خانه ی دل گرم نشد
می سوزم از این سردی عشقت صنما
رسوای جهانی و تو را شرم نشد ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بی غصه و ترس از دگران می سرکش
از مـسجـد و از دیــر مــغــان پــا در کش
هر سو که روی گو به تو الهام است این
دست از رخ جان درکش و جان را بر کش
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 8:48 موضوع | لینک ثابت
سلام . خوش آمدید .
سایت اختصاصی هواداران مهندس مهدی یوسفی
آسمان صاف بود خالی
بر پهن دشت معلق سبز و آبی گون
بر صفحه ی سیاه بی انتها
آن شب نه ستاره بود و نه شکوه و نه پر و بالی
کمی آن طرف تر رو به سوی طلوع
سوسوی چراغ دیده ای کم نور و بی فروغ
فارغ ز افکار شلوغ
همچو چشمک رضایت یک دلبر مرا سوی خود می خواند
و زان تاریک محفل می راند .
آن جا نزدیک بود و دور
امید بود و شور ...
بر این ترک خورده زمین حایل بین ما
گویی عقده های یک جادوگر
کز ترس مبادا رفتن های چون من
دهن وا کرده تا بلعد
تا فرو بلعد به زعم شیشه اش دشمن .
این ترک با آن ترک می گفت
وان ترک هزاران عقده بر آن :
آی ... بگیرش ... رفت ... !!!
هر چند آن جا دور بود
اما برای من که مدت ها اسیر این جایم
برای من که کودکی افتاده از پایم
آن جا رهایی ، نه گردن خم کردن از زور بود .
با هر قدم
- که چه سخت بر می داشتم –
خنده ی قه قاه جادوگر را
یک زمان دیرتر ، یک خاطره می پنداشتم .
گر چه شب همچنان تاریک
گر چه ره همچنان باریک
لیک آن سوسو دگر این جا شعاعی داشت .
گرمی اش به اعماق سرد کهنه یخ بسته
من ،
من که یخ بودم ، خرد بودم ؛
من که عمری دستم ز جان شسته !
من که طفلی بودم ، ولی خسته !
خروشی ، جنبشی نو بود ...
خالی می نمود اما ، کم کمک آسمان هم گریست
و چه سنگین بود آن بغض کین .
نه خدایا ... نمیرد امیدکم ...
سد راهم شد باد .
باد ، ای تا ابد ناشاد
پشت سر رو تو و بادبانم را موافق باش .
ای پیر چرک بر پیشانی
عدالت نه این است که تو داری
عدالت باری
توفی حق پیش چشم نا حق است .
بگذار ره خویش گیرم
من اکنون دیده ام راه را .
چه داری پیش پایم مکر ؟
چه کاوی خیره صد چاه را ؟
بگذار ره خویش گیرم .
ز پشت عمری بی هم نفس بودن
زندانی و اندر قفس بودن
با چراغی در دست ، منتظری دارم ،
مانده تنها
در افق ، آن جا ...
رفتم ؛
همچنان با هر قدم سنگی
با هر نفس گردی ...
خدایا ، من چه می بینم ؟
یک نفر استاده آن جا شاد
نه ، آشنا و دیگر شاد !
خسته ذهنم ، چون چناری پیر
جست و جویش کرد در یاد .
آری ... آری ...
درخت کهنه سالم سبز پوشید
باورش مشکل :
آن جا من خودم بودم ... من خودم بودم ...
ه . ا . ی
عالی شهر
13/9/1386
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 8:0 موضوع | لینک ثابت
سایت اختصاصی هواداران مهندس یوسفی
بر بلندای کوهی از جنس عشق
نام تو مدرس مکتب دلدادگی است .
صخره از نوشانوش می صبحگاهی تو
نرم می گردد .
در عجبم ! کو همان خمار خشک بی سماع بود .
سر هر تپه ی سرسبز استاده یک درخت
هر درختی
نگاهش لرزان از هول فراق
اما باد امروز
رقص لحظه ی دیدار را برایش هدیه آورد .
و چه خوش خیالند اینان !
همچون تو
- حافظ -
اسیر پا در خاک هم دل خوش کرده بر باد !
نه ، در خور تشبیه نیست کوه .
هفت اقلیم سخن بر در دکان غزل هایت
باده و نی را
بر دل کاغذ به صریر آوردند .
حاشا اگر به سوز تو بنویسند .
دیشب هاتف سرگشته ای از درد
نالید و به شهر نفرین کرد .
خبر آورده ؛ کو صاحب خبری ؟
آخر
من و همسایه از بیم تعذیر
تا صبح
بر در محتسب نگهبانی کردیم .
هر چه بادا باد .
من دو سه روزی قبل
روزه ی خود را سر محراب میکده افطار کردم .
زندانی ملک سلیمان ،
پای بسته به زنجیر تو ام .
و چه زیباست آن خلد برین ، واین می ناب
آن که هم چون تو به بندی دارد
ویـن کــه مـرا آیــنــه در کـــار اســت ...
![]()
15/9/86
عالیشهر
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 7:7 موضوع | لینک ثابت
غروبی بلبلی با شکوه می گفت
که ای گل از چه رو هر شب کنی قهر؟
ز من آیا ندیدی این همه روز
خروشان جوی اشکم در غمت نهر ؟
سرود و نغمه آهنگین کلامم
دریغت من نکردم غنچه ی ناز
کنون با اینکه میبینی مرا زار
چرا آهنگ رفتن می کنی ساز؟
بگفتا این و از دردش بنالید
شکایت ها به درگاه خدا کرد
ندید از گل رخش حتی نگاهی
پرش را نازنین یک یک جدا کرد
نشست آنگه سرودی کرد آغاز
که من را عاشقی مشقی خدایی است
گر این گوید به املا ایزد پاک
گناهم باشد ار فکرم جدایی است
به صبرم بهره گیرم تا که دیدار
شود حاصل ، شوی با من تو هم راز
غلامی می کنم بر در سرایت
کلیدی از کرم بر من مینداز
صفا و صحبتش را گل چو بشنید
یقین آمد که عشقش آتشین است
بگفتش بلبلا ای عاشق زار
تو را بهتر ز من بس همنشین است
تو را دلبستگی با من چه حاصل
که عمرم کوته و دنیا بود رود
نشانم اشک حسرت صبح بر روی
ازیرا نور خورشیدم رود زود
مرا هم دل بود سر گشته ی ناز
ولیکن جور دیگر کرد تقدیر
به صبح آیم به طنازی کنم صید
ببندم سرکشان را من به زنجیر
نمانم در جهان آرام و خاموش
ز بوی خوش بسازم محفلی پاک
در آن محفل سراسر عاشقان جمع
یکایک بهر دلبر سینه صد چاک
دریغا من ، دریغ و درد مستان
تسلا من ، تسلی بلبل مست
به صبحی آمدم بر پهن این خاک
غروب آواز رفتن از خم پست
نشان برگ من از عاشقی نیست
که این را داغ رفتن مانده بر روی
نـیــابـی در گـلسـتــان هـمـنـشـیـنی
برو زین جا ، دلارامی دگر جوی
...
سلام
. خوش آمدید . می دونم یه مدت بی معرفتی کردم و سر حرفی که خودم به بقیه می زدم ، نموندم . دوستیمون رو می گم . ولی باور کنید یه مدت این روح لطیف ما
از این که چرا همش ابتدایی می نویسه ، آزرده خاطر بود
. ولی به قول داداش مگه قراره نیومده جای حافظ و سعدی رو تنگ کنیم . خوب نه . ولی من همیشه دوست داشتم جوششی شعر بگم . تو قالب غیر کلاسیک همیشه جوششی می گفتم ولی کلاسیک رو خیلی جاها تو همون حالت ابتدایی گفتن هم گیر می کنم . از مطالعه کمه . یه چیز دیگه هم هست که نمی خوام تو این دوره که یه لحظه نشستن باعث میشه چند صد کیلومتر از بقیه عقب بیفتی ، بنشینم و معطل قافیه پردازی بشم . تو پست " دختر زیبای شهر " مانیفست کارم رو گذاشتم رو وب . چون می دونستم اصلا نمیشه اسم اثر ادبی روش گذاشت ، خواستم بقیه هم بی پرده عیب و ایراد هاشو بگن . حتی عمدا گفتم این آخر استعداد منه ( اینو راست گفتم
) . اساتیدی بودن که اون بار هم منو قابل دونستن و راهنمایی های خودشون رو از من دریغ نکردند .
اینا رو گفتم که بگم من اصلا نمی تونم یه شعر پرداز ( همون شاعر ) باشم . فقط قراره هر چه از دل برآمد رو با هم دیگه بخونیم . این مطلب بالایی تو قالب چهارپاره است . معمولا تو این قالب سعی می کنن داستانی رو دنبال کنن . تغییر قافیه در هر پاره ، اومدن قافیه در پایان مصرع های زوج ، و کم کاربرد بودن از خصوصیاتشه . با این حال من کمتر جایی می تونم یه چهار پاره رو ببینم و غرق در زیباییش نشم . معروف ترین چهارپاره سرایان ایران در دوره معاصر فریدون تولّلی ، پرویز خانلری و فریدون مشیری هستند که البته میشه نادر وزین پور رو هم بهش اضافه کرد .
حالا اون چیزی که من از دوستان و اساتید بزرگوار می خوام اینه که تا این جا رو نقد کنن و اینکه آیا نظر من درسته : باید گل بیشتر سعی کنه بلبل رو از این عشق بی فرجام نهی کنه ...
آپ بعدی تقدیم به حافظ می شه . ممنون می شم دوباره بیاین .
یا علی ...
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 7:8 موضوع | لینک ثابت
رسیدن به اجماع در طیف های سیاسی ، خوابی که تعبیر نمی شود
مهندس مهدی یوسفی
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت
دختر زیبای شهر
وقتی پادشاه زرین لباس روز
ازآسمان خالی شهر
می ریزد تیر های لطف و قهر
بر سر این جاده ی پر آمد و شد،
و من و تو دنبال یک تکه ی نان
یادمان می رود سلام و جواب
یا که خیر و ثواب
پیر مردی سر آن گذرتنگ
چهره اش خسته از جور زمان
تنها ، نشسته بر سر یک سنگ.
یکه و تنها ، نه پسری یا زن
یا که دختر و شاید دشمن
خود ش بود و خود و تنها خود
از زبانش چند باری ،
قصه و شادی و غم
گفته بودند اهل خانه به من .
قصه ، قصه ی عشق او با دختر زیبای شهر .
نا مفهوم به گوش هر که از