سایت رسمی دوستداران مهندس مهدی یوسفی
عرفانی :
پروانه ی پر سوخته را وصل همین است
مـتن غــزل بــلــبــل ایـن بـاغ غـمـیـن است
مــــنـزل گــه یــاران خـدا بـعـد شـهــادت
فردوس برین باشد و جسمی به زمین است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مـهـری کــه بـه رخ داشـت خـریـدار نـداشت
کـــس بــا سـر زلــفــش ســر دیــدار نــداشـت
جـز من کـه خـمـار مـی ِ عــرفــانــم و وصــل
یــک مــســت در آن مــحــفـل بـیـدار نداشــت
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 16:45 موضوع | لینک ثابت
سایت اختصاصی دوستداران مهندس مهدی یوسفی
سلام ![]()
خوبید دوستان و سروران عزیز ؟
خوب الحمدالله ...
یه مدت طولانی امتحاناتم طولید ( یعنی همون کشید ) . تعطیلی ناگهانی در سراسر کشور به کام من یکی خوش نبود
. از ایام امتحانات بدم میاد . دوست دارم بیست واحد رو تو سه روز امتحان بدم و یه جورایی ضربه فنیش کنم
. حوصله کتاب دست گرفتن یه جورایی ندارم
. ولی نشد . ۱۸ روز شد ۳۰ روز .![]()
اما این پست : رباعی قالب لحظه هاست . در عرفان به قالب " وقت " هم نامیده شده . شاعر ( من نه ) لحظه ها ی زودگذر عشق عرفانی یا مجازی خود را بدون تفکر و دنبال قافیه دویدن به رشته شعر در می آورد . در این قالب قافیه های متفاوتی ( تا سه مورد ) رو پسندیده اند . که البته این نمونه بیشترین کاربرد را دارد . وزن اون باید با هجای بلند شروع بشه که معمولا با " مفعولُ " شروع می شه . یکی از قوانین نوشته شده در این قالب ، اینه که زبانی روان و ساده داشته باشه و مثل دوبیتی کاملا قابل فهم و دیگه و از همه مهم تر ، مصرع آخر باید حرف و پیام اصلی و منظور رو برسونه و اگه عاشقانه است ، مانند تیری بر دل سوخته عاشقان بنشینه .
خوشحالم که دوباره وقتی شد تا شما اساتید حقیر رو به بند نقد بکشید . پس منتظرم ... ![]()
![]()
صد بوسه گرفتی و دلت نرم نشد
آتش به نهان خانه ی دل گرم نشد
می سوزم از این سردی عشقت صنما
رسوای جهانی و تو را شرم نشد ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بی غصه و ترس از دگران می سرکش
از مـسجـد و از دیــر مــغــان پــا در کش
هر سو که روی گو به تو الهام است این
دست از رخ جان درکش و جان را بر کش
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 8:48 موضوع | لینک ثابت
سلام . خوش آمدید .
سایت اختصاصی هواداران مهندس مهدی یوسفی
آسمان صاف بود خالی
بر پهن دشت معلق سبز و آبی گون
بر صفحه ی سیاه بی انتها
آن شب نه ستاره بود و نه شکوه و نه پر و بالی
کمی آن طرف تر رو به سوی طلوع
سوسوی چراغ دیده ای کم نور و بی فروغ
فارغ ز افکار شلوغ
همچو چشمک رضایت یک دلبر مرا سوی خود می خواند
و زان تاریک محفل می راند .
آن جا نزدیک بود و دور
امید بود و شور ...
بر این ترک خورده زمین حایل بین ما
گویی عقده های یک جادوگر
کز ترس مبادا رفتن های چون من
دهن وا کرده تا بلعد
تا فرو بلعد به زعم شیشه اش دشمن .
این ترک با آن ترک می گفت
وان ترک هزاران عقده بر آن :
آی ... بگیرش ... رفت ... !!!
هر چند آن جا دور بود
اما برای من که مدت ها اسیر این جایم
برای من که کودکی افتاده از پایم
آن جا رهایی ، نه گردن خم کردن از زور بود .
با هر قدم
- که چه سخت بر می داشتم –
خنده ی قه قاه جادوگر را
یک زمان دیرتر ، یک خاطره می پنداشتم .
گر چه شب همچنان تاریک
گر چه ره همچنان باریک
لیک آن سوسو دگر این جا شعاعی داشت .
گرمی اش به اعماق سرد کهنه یخ بسته
من ،
من که یخ بودم ، خرد بودم ؛
من که عمری دستم ز جان شسته !
من که طفلی بودم ، ولی خسته !
خروشی ، جنبشی نو بود ...
خالی می نمود اما ، کم کمک آسمان هم گریست
و چه سنگین بود آن بغض کین .
نه خدایا ... نمیرد امیدکم ...
سد راهم شد باد .
باد ، ای تا ابد ناشاد
پشت سر رو تو و بادبانم را موافق باش .
ای پیر چرک بر پیشانی
عدالت نه این است که تو داری
عدالت باری
توفی حق پیش چشم نا حق است .
بگذار ره خویش گیرم
من اکنون دیده ام راه را .
چه داری پیش پایم مکر ؟
چه کاوی خیره صد چاه را ؟
بگذار ره خویش گیرم .
ز پشت عمری بی هم نفس بودن
زندانی و اندر قفس بودن
با چراغی در دست ، منتظری دارم ،
مانده تنها
در افق ، آن جا ...
رفتم ؛
همچنان با هر قدم سنگی
با هر نفس گردی ...
خدایا ، من چه می بینم ؟
یک نفر استاده آن جا شاد
نه ، آشنا و دیگر شاد !
خسته ذهنم ، چون چناری پیر
جست و جویش کرد در یاد .
آری ... آری ...
درخت کهنه سالم سبز پوشید
باورش مشکل :
آن جا من خودم بودم ... من خودم بودم ...
ه . ا . ی
عالی شهر
13/9/1386
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 8:0 موضوع | لینک ثابت
سایت اختصاصی هواداران مهندس یوسفی
بر بلندای کوهی از جنس عشق
نام تو مدرس مکتب دلدادگی است .
صخره از نوشانوش می صبحگاهی تو
نرم می گردد .
در عجبم ! کو همان خمار خشک بی سماع بود .
سر هر تپه ی سرسبز استاده یک درخت
هر درختی
نگاهش لرزان از هول فراق
اما باد امروز
رقص لحظه ی دیدار را برایش هدیه آورد .
و چه خوش خیالند اینان !
همچون تو
- حافظ -
اسیر پا در خاک هم دل خوش کرده بر باد !
نه ، در خور تشبیه نیست کوه .
هفت اقلیم سخن بر در دکان غزل هایت
باده و نی را
بر دل کاغذ به صریر آوردند .
حاشا اگر به سوز تو بنویسند .
دیشب هاتف سرگشته ای از درد
نالید و به شهر نفرین کرد .
خبر آورده ؛ کو صاحب خبری ؟
آخر
من و همسایه از بیم تعذیر
تا صبح
بر در محتسب نگهبانی کردیم .
هر چه بادا باد .
من دو سه روزی قبل
روزه ی خود را سر محراب میکده افطار کردم .
زندانی ملک سلیمان ،
پای بسته به زنجیر تو ام .
و چه زیباست آن خلد برین ، واین می ناب
آن که هم چون تو به بندی دارد
ویـن کــه مـرا آیــنــه در کـــار اســت ...
![]()
15/9/86
عالیشهر
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 7:7 موضوع | لینک ثابت
غروبی بلبلی با شکوه می گفت
که ای گل از چه رو هر شب کنی قهر؟
ز من آیا ندیدی این همه روز
خروشان جوی اشکم در غمت نهر ؟
سرود و نغمه آهنگین کلامم
دریغت من نکردم غنچه ی ناز
کنون با اینکه میبینی مرا زار
چرا آهنگ رفتن می کنی ساز؟
بگفتا این و از دردش بنالید
شکایت ها به درگاه خدا کرد
ندید از گل رخش حتی نگاهی
پرش را نازنین یک یک جدا کرد
نشست آنگه سرودی کرد آغاز
که من را عاشقی مشقی خدایی است
گر این گوید به املا ایزد پاک
گناهم باشد ار فکرم جدایی است
به صبرم بهره گیرم تا که دیدار
شود حاصل ، شوی با من تو هم راز
غلامی می کنم بر در سرایت
کلیدی از کرم بر من مینداز
صفا و صحبتش را گل چو بشنید
یقین آمد که عشقش آتشین است
بگفتش بلبلا ای عاشق زار
تو را بهتر ز من بس همنشین است
تو را دلبستگی با من چه حاصل
که عمرم کوته و دنیا بود رود
نشانم اشک حسرت صبح بر روی
ازیرا نور خورشیدم رود زود
مرا هم دل بود سر گشته ی ناز
ولیکن جور دیگر کرد تقدیر
به صبح آیم به طنازی کنم صید
ببندم سرکشان را من به زنجیر
نمانم در جهان آرام و خاموش
ز بوی خوش بسازم محفلی پاک
در آن محفل سراسر عاشقان جمع
یکایک بهر دلبر سینه صد چاک
دریغا من ، دریغ و درد مستان
تسلا من ، تسلی بلبل مست
به صبحی آمدم بر پهن این خاک
غروب آواز رفتن از خم پست
نشان برگ من از عاشقی نیست
که این را داغ رفتن مانده بر روی
نـیــابـی در گـلسـتــان هـمـنـشـیـنی
برو زین جا ، دلارامی دگر جوی
...
سلام
. خوش آمدید . می دونم یه مدت بی معرفتی کردم و سر حرفی که خودم به بقیه می زدم ، نموندم . دوستیمون رو می گم . ولی باور کنید یه مدت این روح لطیف ما
از این که چرا همش ابتدایی می نویسه ، آزرده خاطر بود
. ولی به قول داداش مگه قراره نیومده جای حافظ و سعدی رو تنگ کنیم . خوب نه . ولی من همیشه دوست داشتم جوششی شعر بگم . تو قالب غیر کلاسیک همیشه جوششی می گفتم ولی کلاسیک رو خیلی جاها تو همون حالت ابتدایی گفتن هم گیر می کنم . از مطالعه کمه . یه چیز دیگه هم هست که نمی خوام تو این دوره که یه لحظه نشستن باعث میشه چند صد کیلومتر از بقیه عقب بیفتی ، بنشینم و معطل قافیه پردازی بشم . تو پست " دختر زیبای شهر " مانیفست کارم رو گذاشتم رو وب . چون می دونستم اصلا نمیشه اسم اثر ادبی روش گذاشت ، خواستم بقیه هم بی پرده عیب و ایراد هاشو بگن . حتی عمدا گفتم این آخر استعداد منه ( اینو راست گفتم
) . اساتیدی بودن که اون بار هم منو قابل دونستن و راهنمایی های خودشون رو از من دریغ نکردند .
اینا رو گفتم که بگم من اصلا نمی تونم یه شعر پرداز ( همون شاعر ) باشم . فقط قراره هر چه از دل برآمد رو با هم دیگه بخونیم . این مطلب بالایی تو قالب چهارپاره است . معمولا تو این قالب سعی می کنن داستانی رو دنبال کنن . تغییر قافیه در هر پاره ، اومدن قافیه در پایان مصرع های زوج ، و کم کاربرد بودن از خصوصیاتشه . با این حال من کمتر جایی می تونم یه چهار پاره رو ببینم و غرق در زیباییش نشم . معروف ترین چهارپاره سرایان ایران در دوره معاصر فریدون تولّلی ، پرویز خانلری و فریدون مشیری هستند که البته میشه نادر وزین پور رو هم بهش اضافه کرد .
حالا اون چیزی که من از دوستان و اساتید بزرگوار می خوام اینه که تا این جا رو نقد کنن و اینکه آیا نظر من درسته : باید گل بیشتر سعی کنه بلبل رو از این عشق بی فرجام نهی کنه ...
آپ بعدی تقدیم به حافظ می شه . ممنون می شم دوباره بیاین .
یا علی ...
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 7:8 موضوع | لینک ثابت
رسیدن به اجماع در طیف های سیاسی ، خوابی که تعبیر نمی شود
مهندس مهدی یوسفی
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت
دختر زیبای شهر
وقتی پادشاه زرین لباس روز
ازآسمان خالی شهر
می ریزد تیر های لطف و قهر
بر سر این جاده ی پر آمد و شد،
و من و تو دنبال یک تکه ی نان
یادمان می رود سلام و جواب
یا که خیر و ثواب
پیر مردی سر آن گذرتنگ
چهره اش خسته از جور زمان
تنها ، نشسته بر سر یک سنگ.
یکه و تنها ، نه پسری یا زن
یا که دختر و شاید دشمن
خود ش بود و خود و تنها خود
از زبانش چند باری ،
قصه و شادی و غم
گفته بودند اهل خانه به من .
قصه ، قصه ی عشق او با دختر زیبای شهر .
نا مفهوم به گوش هر که از آن کوچه گذشت .
یکی می بیند که می گوید
دیگری پرسد که چه می گوید ؟
وصف حال اهل کوچه است این .
و من امروز آمده ام گوش شنوایی باشم
:
« دختر زیبای شهر ،
آن روز ها مثل من بچه بود
پی بازی ، سر و کول هر رهگذری بازیچه بود .
دست من در دست مادر آن روز
قد دانه ی تسبیح هم نبود .
دل من اما دل بود .
گر چه نمی دانست لغت عشق
لیک در صف مردان ، قابل بود .»
کوچه خاکی و سایه ی دیوار
کمتر از پای حصار
من نشستم اما.
شکر خدایش را من دیدم
شاید با نفس راحت او از سر شوق.
شاید که می گفت :
بریزم بر زمین امروزهر چه غم دارم .
« راستی غریبه
تا کنون تو آیا عا شق شده ای ؟
یا به کسی هیچ دل داده ای ؟»
خنده بود اما من از سر شرم
زیر آن نگاه گرم
سرفه را بهانه کردم .
« می خندی تو بر من امروز
کاش بودی و می دیدی آن روز
غمزه هایش را
خنده هایش را .
بخند ، اما رسم این دنیا
نمی شنا سد خنده و گریه
یا که خواب و رویا،
گر که از شادی شوی شادان
هم از غم شوی نالان.»
« دختر زیبای شهر
بعد یک چند بازی و شور
برگشت و نگاهی به من انداخت .
رفته بودیم از آن کوچه ولی
دل من مانده کمی دور.
مادراما چه سخت گرفته در دستش
دست این دل داده ز کف را با زو ر.»
« هی ، حوا ست به کجا ست ؟»
پیر مرد این را گفت .
سر انگشت مرا می دید
که پی هر جمله ی او
نقش دلی بر خاک
می زد و زان قطره خونی می کا ست .
« راستی که چه زیبا ست !
هر چند که بخندی بر عادتش
یا بگریی بر این سختی رسمش
روزگار اما می گذرد.
بگو با من ، تو چه می گویی ؟
نمی گویم آیا را ست؟ »
« قصه همین بود جوان
راه درازی نیست .
سرنوشت بین آغاز من و آن عشق
زود زد نقطه ی پایان . »
« دخترک بی خبر از درد د لم بود
او چه می دانست ؟
اصلا اگر می دانست ؟
بار ها گفتم به خودکه دیگر بس است
مگر این جهان
خالی از هر کس است ؟
تو دیگر مثل من نباش .
و لش کن ، حال را دریاب
چه حاصل از خوردن خوناب ؟ »
پیرمرد می گفت و
فرصت من اما کوتاه :
« سر هر کوچه من با آه
برگشته ، نگاهی کردم
وز پشت هر رهگذری از درد
دل خود را تسکین دادم
که نترس ،
شاید پی بازی
سنگ او بشکند شیشه ما هم ...
« ه . ا . ی »
30/3/1386
سلام . من برگشتم ( چه خوب - چه بد . کدومش ؟ مهمه . چون باید برا خواننده احترام قائل شد . )
ممنون که به وب من اومدین . هم دوستان و اساتید قدیم و هم دوستان و اساتید جدید . عیدتون مبارک باشه ان شاالله ...
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 21:29 موضوع | لینک ثابت
بدین گونه گر باید بود
گر بدین سان باید زیست
نفرین به تو ای اژدهای پیر پیکر زهر آلود .
آه سیاه مادر دهر
عفت له گشته ی سینه ی چاک چاک
آبروی هزار ساله ی آب و این خاک
آتشفشان ِ پهلوی ِ زخمی جوانم
_ که خروشید و جنگید _
شود گریبانگیر آن شوم و نا شیرین ِ جانت
- که می کشت و نمی ترسید - .
دشمن ، عفریت .
در داستان های دور
دیو و افسانه ای تو.
قسم بر نجابت نیاکانم
به سوگند رستم دستانم
سبز و روشن دیارم را
در آرزوی مرگ تو اما
بی هیچ ترس و حتی منت
در پاسداشت خون و همت
به غیرت شیر زنان با عفت
به چکاچک خون لاله هایش
جان باز و جان نثارم
![]()
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 23:8 موضوع | لینک ثابت
تنها نرو
با من بیا
بیا تا ز شهرستان اندوه
با کوله باری تلخ از مرگ شکوه
شور از گریه هامان بر جنازه ی ایام
در حسرت شیرینی و ساعتی با کام
بی درنگ لحظه ای تردید
بتازیم زین جا تا
مرز روشن خورشید .
*** سلام ![]()
شاید عکس ربطی به نوشته من نداشته باشه . ولی من به عنوان کسی که برای آزادگی و مبارزه با استعمار ارزش قائلم این شخصیت رو خیلی دوست داشتم . هنوز هم دوسش دارم . دیروز سالروز شهادتش بود . دره پنجشیر الآن ۶ ساله که شیر نداره ....
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 10:24 موضوع | لینک ثابت
خرقه ی زهد و ریا دانی که چیست ؟
ذکر یا حق بر لبی جسمش که نیست
کو کجا دیدی تو این آیین و رسم؟
دوستی کی آورد آنجا که خصم ؟
خصم را آن سان که باید احتیاط
دوستی را سنجشی همچون خیاط
سر فرازان راستانند از قرار
بارالیها این دو همسنگر بدار
گر بدل عاشق شدی یک سر بکوش
مهر دل با جان جان آور به جوش
در پی دلدادگی خو می کنند
چون که یکرنگی ز تن بو می کنند
ور نه این هرگز نباشد در جهان
ناز دیدن کی بود رسم شهان ؟
قول مولانای ما بر دل نشست
مرد را دردی اگر باشد خوشست
پهلوانست آن که در وادیٌ عشق
صبر ا یٌوبش کند هادیٌ عشق
سینه ای کز درد باشد چاک چاک
سوز عشقی بایدش اندوه ناک
مرهم این درد جز سرگشتگی است
با حریفان یک دمی پیوستگی است
نوشدارو گر بخوا هی بهر زخم
کن طلب وان را که باشد آب چشم
سر به چاهی کن فرو بر گو به دوست
راز دل را کن عیان محرم هم اوست
*** دل نوشته :
نتیجه آزمون من تو ورودی بانک توسعه صادرات اعلام شد و من قبول نشدم
. امیدوارم به نا حق رد نشده باشم . ولی اون چیزی که نمی ذاره ذهنم منحرف نشه اینه که
1- اگه این آزمون ها رو به شکل رایانه ای سر جلسه آزمون برگزار کنن تا همون جا درصد پاسخ گویی هامون رو بفهمیم و اون موقع به گزینش از لحاظ امتیازات ایثارگری و معدل و پارتی و نمیدونم هزار تا چیز دیگه بپردازن لااقل به قول ما بوشهری ها ایمونمون ( ایمان) کج نمیشه .
2- تعداد افرادی که تو اطلاعیه هاشون تو روزنامه ها ذکر شده بود با تعداد افرادی که مرحله اول قبول شدن زمین تا آسمون فرق داره . حالا داشته باشین چند نفر هم بنا به دلایل دیگه تو مراحل بعدی رد میشن . البته اگه از قبل نور چشمی و اقوام آشنا نباشند و بنا به صلاحیت خودشون قبول شده باشن . ( مثلا تهران برای متصدی امور بانکی و اداری دیپلمه47نفر اعلام شده که بیست و چند نفر اعلام شد . یا برای لیسانس 4نفر و 3 نفر اعلام شد .![]()
*** آپ جدیدم :
به خاطر شما دوستان
( البته منظورم منت گذاشتن نیست .من همچین بی احترامی رو نمی کنم. ) با وجود اینکه امروز دیگه اصلا حسش نبود ولی گفتم برای عرض ادبی هم که شده آپ کنم و این مثنوی رو که چند بیت کوتاه بیشتر نیست گذاشتم رو وب . چون تا اینجاش جوششی بود نخواستم وارد مرحله کوششی بشم .شاید هم ادامش دادم .معلوم نیست. پس اگه احساس می کنید ناقصه با قصاید فرخی و منوچهری دامغانی مقایسه اش نکنین . البته بیت ۷ هم از لحاظ وزنی متفاوته ولی چون عروض و قافیه جدید میگه میشه آخر مصرع های یک شعر رو مقصور یا محذوف آورد مخصوصا تو مثنوی که زیاد دیدم ، منم حذفش نکردم و گذاشتم که شما دوستان هم راهنمایی کنید .
بازم می گم همین دوستی هامون می ارزه کل دنیا . پس شاد باشید .خدا رو چه دیدین شاید هدایت هم سر عقل اومد و اون کاغذ ها رو از لابه لای تار عنکبوت ها بیرون کشید و برای تصحیح اشتباهاتش گذاشت در محضر اساتید .
***
در آخر این عید سعید ، میلاد منجی عالم ، فرزند حسین (ع) و همنام نبی (ص) را به همه منتظرانش خصوصا شما دوستان و همراهان همیشگی تبریک و شادباش عرض می کنم .
نوشته شده توسط هدایت ا... یوسفی در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
هدایت ا... یوسفی هستم.میگن در آخرین روز بهار سال 65 به دنیا اومدم یعنی درست در کوتاه ترین شب سال.سرنوشت من رو آورد گذاشت تو رشته ی ادبیات.اینجا شعر نمی نویسم یعنی بلد نیستم که بنویسم.تنها تراوشاتی است که دیگه لابد نتونستم از نشتشون به محیط جلوگیری کنم.اگر محیط زیست رو آلوده می کنه شما ببخشید.تو زندگی خیلی تحت تاثیر پدربزرگم بوده ام که سراپا ادبیات بود و تاریخ.شاید به همین دلیل حس گفتن و نوشتن در من ایجاد شد . قبلا فقط از نوشته های خودم استفاده می کردم ولی احساس کردم پختگی ندارند . حالا می خوام شروع کنم به کار تحلیل شعر از دید خودم . یعنی باز هم غیر کارشناسانه . پس ببخشید دیگه . اسم وبلاگ رو هم به همین خاطر عوض کردم . یعنی از این به بعد می خوام به دنیای پشت شعر برم .
فهرست اصلی
دوستان
نخل،نفت ،دريا(برادرم مهندس يوسفي)
رضا (پسر خاله )
پیدُم ( استاد بوشهری . عبدی )
هیچستان
بوی شرجی (امیر)
کشکول زایر ( رنگ و بوی منبر زایر رو داره )
قصر عشق ( خواهر خوبم بهاره و سعید )
کیانوش ملاکی ( سکوت شب بارانی ) فاریاب
انتخابات ( مهندس یوسفی )
گل خوشبو (ابوالقاسم پسر خاله )
روزنامه نسیم جنوب ( بوشهر )
مسافر راه خدا
دفتر پاره ( محمد . آذری خوش زبون )
پیچش در سادگی ها ( پیلار )
طلحه( اوج زیبایی و بزرگی خدا اینجاست )
سرکار خانم مینا درعلی ( استاد من )
جناب سعادتیان
شعر نو
جزیره نشین تنهایی
دور دست ( قلم جذاب. آخر داستان نویسی )
فضای رایگان برای ذخیره عکس ها در اینترنت
سروده های یک دوست دار ادب( حمید آقای " صید " )
کارن ( فریادی بر سر بد اندیشی ها )
نجمه خانم ( دانشجوی بدبخت )
دشتستان عشق
پژمان دیری / خلیل عمرانی
پیوندهای روزانه
نامه سرگشاده مهندس مهدی یوسفی به رییس محترم جمهور
مهندس مهدی یوسفی :رسیدن به اجماع در طیف های سیاسی ،خوابی که تعبیر نمی شود.
مهندس یوسفی مدیر سیستمهای مدیریتی شرکت پالایش گاز فجر جم : ...
چند نکته قابل تامَل(مهندس یوسفی)
مهندس یوسفی در مصاحبه با اتحاد جنوب :...
مهندس یوسفی
مصاحبه مهندس یوسفی با نسیم جنوب
نگاهی مختصر به نوشته و دغدغه های مهندس مهدی یوسفی
انتخابات و پول های کثیف
مهندس یوسفی با مطلبی تحت عنوان :امنیت دشتستان و دغدغه های موجود
نوشته های پیشین
هفته اوّل اسفند 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
طراح قالب
POWERED BY